على اكبر سعيدى سيرجانى
مقدمه 14
وقايع اتفاقيه ( مجموعه گزارشهاى خفيه نويسان انگليس در ولايات جنوبى ايران از سال 1291 تا 1322 قمرى ) ( فارسى )
شايد داستان دنبالهدار وكلاى مردم فارس بر حيرتتان بيفزايد . همان دو نفرى كه از طرف مردم فارس به وكالت تعيين شدهاند تا به تهران سفر كنند و در مراجع صاحب صلاحيت پايتخت دعاوى مردم را بر عليه حاكم سابق اقامه نمايند و داد مظلومان را از پايگاه فلك اشتباه ملوكانه بخواهند . و چند صفحه بعد بخوانيد كه يكى از اين دو وكيل باوجدان محترم رفته است و با قرار سالى دويست تومان نوكر همان خان حاكم شده است و ديگرى پس از افتضاحى كه در فاحشهخانهء پايتخت برپا كرده پيروزمندانه از اين سفر پرخطر بازگشته است و رهآورد سفرش چه ؟ يك لقب پر طمطراق شيخ المشايخى كه براى خود گرفته و سالما غانما به ولايت بازآمده . و شايد هم از حسن تشخيص همين مردمى كه در بسيارى موارد حركاتشان بلاهتآميز مىنمايد در حيرت افتيد كه با چه سرعتى مأمور منافع خارجى را در لباس روحانيت مىشناسند و از منبر به زيرش مىكشند و عمامهاش را بر گردنش مىافكنند . يا عرصه را بر مأموران تلگرافخانهء انگليس تنگ مىكنند و با رفتارى توهينآميز نفرت خود را از تسلط عمال اجنبى بظهور مىرسانند و پشتيبانى همين مردم كار ضابط برازجان را به آنجا مىرساند كه بر صاحبان بشورد و به حمايت مردى كه تلگرافچى را كتك زده است برخيزد كه " خوب كرده زده ، اگر از شما يكى از تلگرافخانه بيرون بيايد گلوله مىزنيم " . يا پشت گرمى به حمايت همين مردم حاكم ولايت را چنان جرأت و جسارتى بخشد كه در پاسخ پيغام مأمور كمپانى تنباكو كه " انحصار را برداشتهاند ، اما اداره بجاى خود است " ، صريحا بگويد اگر چنين اظهارى بكند بلواى عام خواهد شد و از عهده جلوگيرى مردم برنخواهد آمد و براى او استعفاى از حكومت فارس سهلتر است تا اينكه اعلام كند كه اداره دخانيات بجاى خود باقيست . يا همت و همدلى تجار و اتحاد بىترديدشان در مبارزه با تسلط بانك شاهنشاهى انگليسى و حمايت از بيجك حاجى ميرزا كريم صراف . شايد با ملاحظهء اخبار آشوبهايى كه بر اثر شايعهء شاهميرى پيش آمده است و عقدهگشاييهاى گاهگاه مردم ، مثلا جهرميهايى كه بر حاكم تحميلى مىشورند و مىكشندش ، يا دارابيهايى كه با شنيدن خبر عزل ركن الدوله بر سر حكومت ظالم خود مىتازند و خانهاش را غارت مىكنند ، و كو همرهايهايى كه چون حريف زورگويى حكومت نمىشوند با گلولهاى نمايندهء ستمگرش را روانهء ديار عدم مىسازند ، لبخند رضايتى بر لب آريد كه بالاخره ستم كشيدن و دم فروبستن هم حدى دارد . و شايد ملاحظهء خاطرات تلخى كه مردم فارس از حكومت قوام الملك دارند و